oode nooh
 

 

تو از من

من از تو

قول گرفتيم

تو قول شکستی

من قول شکستم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥ - همچراغی
 

 

يا آخر

 

همه چيز پايان پذيرست ، جز خدا ، خوب بود اين را کسانی می دانستند که دل به دنيا بسته اند ، بعضی اوقات تمام کردن ، قدرت خيلی بيشتری از شروع کردن ميطلبد . ...

در هر صورت عمر ِ   عود نوح   به پايان رسيد ، دوست نداشتم هيچ وقت تمام بشود ، ولی ....

 

تمام سعيم را کردم تا جز خدا ننويسم ، که غير او باطل خواهد بود ، اگر نا خواسته باعث رنجيده شدن مومنی شدم بينهايت طلب بخشش می کنم ......

خدايا  تو را به شهادت ميگيرم ، چون خودت گفتی که تنها تو از نهان آدمی آگاهی ، پس خوب ميدانی که از چه رو نگاشتم ، و از چه رو ترک وظيفه  می کنم ،  پس از کرم نامحدودت ، مرا  از تلاش ِ  بیهوده  معذور دار.......

خدايا  تو خود  به من فرمودی که اگر بخواهم با زور و غير صادقانه ميلی را به طرف خودم بگردانم مانند اين است که کليد نامربوطی را وارد قفلی بکنم ، يا کليد گير ميکند و يا ميشکند ، در نهايت اين  در است که بسته باقی ميماند .......

خدايا خودت به من گفتی بنويس تا نتيجه بگيری ، نوشتم ، ولی نشد ، گفتی به ديدارش شتاب تا راهی هموار شود ، رفتم ، ولی باز نشد ، ديگر توانی ندارم ، بگذار به اختيار خويشتن ترک دستور کنم ،  آنجا که جان را در خطر است واجبت حرام است بی شک .....

آری خدای دلتنگيم ، راست گفتی به نوح ، امکان ندارد روزی عاشق پدری کودکانه معشوقه اش را تواند فراموش کردن ، يوسف جان چگونه دلت می آيد ، چشمان پدر را ديگر توانی نمانده

……..

کنون من مانده ام و پيراهنی دريده شده به انگشتان نزديکانم و خون بره اي که بايد عمری يوسف خوانمش ......

 

دستان کريم ايزدی پناه قلبهايتان

 

 يا حق

 

 

انفال  ، آيه   51

شعرا  ، آيه  208

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

يا  رحمان

رحم ، خدا يا رحم کن ، همانگونه که به ابراهيمت رحم کردی ، همانگونه که به ايوبت رحم کردی ……..

ای زمين تو خود گواهی ، اگر آن  بره  به حسن ِ يقين ِ ابراهيم هبوط  نميکرد ، اگر اسماعيل قربانی يک رويا ميشد ،  شايد  روزی  جنون لحظه اي آرامش برای نبی باقی نمی گذاشت .......

ای خاک تو خود شاهدی که اگر رحم خدا  بر قسم ِ ايوب نبود ، اگر آن پير مرد همسرش را تنها به جرم ِ عشق ، به جرم ِ پرستيدن همسر ِ مردنيش ، چهل تازيانه ميزد .......

شک نکن که ديوانه ميشد ، ای زنديق ها مطمئن باشيد که اگر رحم خدا نبود در بين شما نيز پيامبری وجود داشت ، که تنها کفرش عشق خدا بود .............

 

 

گويا يک نفر عاجزانه محتاج کتک زدنه منه ، خب مثلا من مرد هستم ، دوست ندارم تو جمع کتک بخورم ، اگه دوست داری چيزی بگی اينجا بگو:

 

ID & Mail :  setargha@yahoo.com

 

یا حق

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

 

یا شاهد

مثل ما انسانها ، مثل نرم تنانی است که بر روی ِ درخت ِ زمين در حال نقاشی هستند،

آنان که دل از برگ ِ زمين بکنند و آزادی خويش را محدود به پيله ء ايمان کنند ، تا ابد پروانه خواهند زيست .......

 

 

 

اگر شاه به روی خلق ببندد آب را

به چه اميد رعيت شخم برد به زمين؟

اگر قهر بر آيد بر ابر

خاک به چه اميدی نگاه آرد به ميغ؟

 

 

 

باز خداوند همه ء  انسانها را فرا خوانده بود ، زمزمه اي  بين جمعيت بر پا بود ، چه کار مهمی است اينبار؟

خداوند ِ خدايان رو به مردم کرد و گفت :

چه کسی حاضر است به خدايش قرضی دهد و چندين برابر ِ وام ِ خود بهره کسب کند؟

بين جمعيت همهمه اي بر خاست ، ولی هيچکس چيزی نخواند

خدای ِ ثروت باز سوالش را تکرار نمود و شنيد که انسانها به هم می گويند آيا می شود به حرفهايش اعتماد کرد ........

گويا آتشفشانی از غضب بر چهره ء پريوش ِ خدا جوشيده باشد ، آهسته برگشت و زير لب گفت :

وای بر شما نادانها که بر خويش ستمگريد ........

 

 

((ديروز دوست ديگری را از دست دادم ، محمد مرادی ، روحش شاد و اميدش به دستان مهربان خدايش))

 

یا حق

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

 

یا وکیل

 

نوشته ء ذيل حاصل ِ دست ِ من نيست  ولی برای ذهنم تحصيلی فراموش نشدنيست ، زين سبب مصمم بر قرار دادنش در اين قسمت شدم ، تا چه عنايتی شاه شود از شاهد م :

 

 

(( ...... گيج بودم که بيشتر از همه بايد از چی تعجب کنم ؟ از باور ؟ از ايمان ؟ از عشق ؟

 

ولی فقط کافی بود که به هيچی فکر نکنم ، فقط سرمو بالا بگيرم تا قطرهاي  ِ بارون  ذهنمو هدايت کنن . …

 

حالا ديگه راهی به جز شکر پيش روم نيست …

 

ببار ای بارون  ببار

 

با  دلم  گريه  کن …

 

گريه کن به شکوه ِ بارش ، به شکوه ِ حضور ِ خدا ، به اوج ِ ايمان ِ همسفرم ، به يقين من …

 

کاش اشکهام معنی سپاس رو داشته باشن …

 

ديگه باورش سخت نيست ، فقط شيرينه و با عزمت

 

صدای ضربان قلب من همراه ضربه های بارون به پنجره شديد و شديد تر ميشدن و هر رعدی که ميزد انگار اثر انگشتانه تو رو به تن خستم داغ ميکرد . …

 

چقدر لبخند خدا شيرينه ، روی ماه خدا رو ببوس ... …

 

عزيزم ممنونم

........................................

............................

..................

.......... ))

 

یا حق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

 

شنيده ام كه به جنگل قدم گذاشته اي

پلنگ وحشي من خوش به حال آهوها

 

يا حميد

 

دل به تو دادم که دلم را شکنی؟

يا که از پرده ء عشقت عطشم را بدری؟

من ندادم به تو قلبم که بر آن سنگ بزنی

يا که از روی ستم سنگ به جانم بزنی

سر ندادم که فراموش بشوم پيش سرت

يا ز بی مهری تو سر به ناقوس بزنم

چشم ندادم که شود کاسه ء خون

دست ندادم که شود پای کبود

عشق ندادم که بری آتش دوری لب آن

عشق ندادم شکنيش پيش کسی

عشق چو دادم که شوی تاج سری

نه که شاهم شکنی خون به جانم بکنی

 

رسم نبودش شکنی

جام لبم زهر فکنی

رسم نبودش نبری

عشق مرا پای بزنی

رسم نبودش نخری

قلب مرا خار بکنی

رسم نبودش نازنين

روی مرا داغ بکنی

 

بوسه گرفتم ز لبت تا که لبم زنده شود

دست زدم در بغلت تا که دلم بنده شود

پای نهادم به رهت تا که رهم راست شود

چشم نهادم به لبت تا که نظر ساز شود

 

مهر نبودش که روی

مهر مرا هيچ نهی

مهر نبودش که روی

قفل به زنجير زنی

مهر نبودش که روی

تف به عشقم بزنی

من که نکردم ستمی

کم که نبردم طلبی

من که نخواستم بروی

يا که جوابم ندهی

پس ز چه ترکم بکنی؟

يا که سلامم ندهی؟

پس ز چه ياريم ندهی؟

پای به بالين ندهی؟

پس ز چه اشکم نخری؟

مال غمم را ندهی؟

همه شب منتظرم

روی به مسجد ننهم

کعبه ام بوی تو است

من همه شب منتظرم

منتظر منتظرم

 

یا حق

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

 

یا شافی

 

تنها از ناله ء سمانی مي نويسم

ناله اي که جانم را ز کالبد بيرون کشيد

ناله ء دختری باکره موی ، او که جز شهوت ِ باد هيچ بار نداشت

به سرعت مي تاخت  توسن ِ من  و صدای ِ جيغ او که هر لحظه پر رنگ تر خاموش مي شد

باغی از نسترنها ، ياس ها  و گلهای بهاری

تا چشم به چراندن مي رفت  گل بود

........

ايستادم ، به پايين جهيدم ، او را در آغوش کشيدم ، دامن سپيدش ناله گه سم ستوران گشته بود

باغی از آلاله ها  بر رخش روييده بود

پيکرش چون نيلوفران کبود گشته بود

مي لرزيد و می ناليد ، هنوز هم فريبا بود

پر ز تنعم

من از صدای ناله ء دختران می آيم

آنان که چه ناجوانمردانه رفتند

آنانکه به جرم زيبايی نصيب ِ زهر ِ سياهی ها  شدند

من از ناله ء دخترانی می آيم ، که زلف از نسيم ِ سحر پوشاندند

من از ناله ء سمانی می آيم

آنگاه که  پيکرش در آغوشم بود و چه سخت بود  ديدن ِ هق ِ هق ِ نازنينی که خون آبه  به  ارمغان می آورد

کودکانه دستش ، می لرزيد

و ظريف چشمانش بی  مهابا بين سرزمين ِ صورتم رفت و آمد می کرد

دستی به زير شانه اش گذاشته بودم و با دست دگر عرق از لابه لای  تارهای ِ زر افشانش می ربودم

چه داغ می سوخت ، بگذار دگر نگويم ، اين کابوس شبهای من است

............

سمانييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ..............

............

................

به پاخيزيد سربازانم ، من به انتقام ِ ناله اي می تازم

يار شويد اين فرمانده را، او که به روزگار اعتماد کرد

برخيزيد سربازانم و مرا يار شويد ، بگذاريد از نحسی ِ سواران ِ سيه هيچ بر جای نماند

بگذاريد چنگمان نوايی جز انتقام ننوازد

بتازيد ای مردان ِ مرد ، وقت نيست ، بی کران ناله هايی خواهم شنيد ، بتازيد ای همرهان و باز بی انديشه ء بازگشت  ، بر قلب اين اهريمنان صيام بريد

از کوه سيمرغان تا کف نشين ِ دريا ها ، همه جا را گشتيم

تنها صدای نالها می آيد

..........

ما دير رسيديم ، آنها رفته اند

سربازانم ، شما که رشادت را ز شاهنامه ربوده ايد

شما که بدون لحظه اي خستگی  رانديد ، کنون آزاديد که باز گرديد

اين راه من است ، تفسير ِ پاکی شما نيست در اين  ره

صداقت حمايل شماست و اين ره ........

من بايد به دوزخ روم

اين انتقام من است ، من انتقام ناله ء سمانی را خواهم گرفت

من بايد به دوزخ روم ، و مي دانم که پاکان را ره  به آن نيست

پس مرا دور شويد ای صادقان

من بايد دوزخی شوم

من بايد به گنه آغشته شوم

دور شويد مرا ای پاکان ........

...........

 

 یا حق

 

با تشکر از دوست خوبم مسعود خان

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

 

يا هادی

 

پيامبر اکرم) ص):

دانش را به وسيله ء  نوشتن  در بند کنيد

 

بعضی وقتها به اين می انديشم که مفيد ترين و خطرناک ترين اختراع بشر  (( خط )) بوده ، چه بسيار سعادتهايی که  بشر ِ امی  از برکت اين اختراع  کسب کرده ، و چه بسيار  آبروهايی که بخاطر ِ نوشتن  ريخته شده ، چه بسيار صلح هايی که از تزوير همين خط به دست آمده ، و چه بسیار خون های  ِ  پاکی که به علت  حقيقت نوشتن ريخته شده است ، چه بسيار دستورات ِ قتل ِ مردان ِ بزرگ ِ نافرجامی که به پنجه ء  قلم  امضا  گشته ..........

من بشر هستم ، من همان جمعيتی هستم که پاکترين اختراع  برادرانم  را  برای رسيدن به  گندآب ِ خيانت  وام گرفتم .........

من بشر هستم  ، او که ناجوانمردانه به خود ظلم کرده است ، آنگاه که به افتخار ِ مغول بودن ، کاخی از افکار ِ قومی را از  اوج ِ تحرير به خاکستر ِ تکفير در آوردم .........

من بشر هستم ، همان علی نامی که قرآن نوشت ، همان داوودی  که زبور نگاشت ، همان عيسی و موسی  ، همان زرتشت و بودا ............

من بشر هستم  ، همان سلمان رشدی  که قلمم  را  به اندیشه ء  شيطان فروختم ............

من بشر هستم ، امير کبير ، بيهقی ، اسد آبادی ، آل احمد ، زاکانی ، عطار ،غزالی  و .............

من بشر هستم ای آيندگان ، هم مي توانم چون شريعتی و مطهری از اين اختراع لذت برم و هم مي توانم چون معاويه و پسر ِ عاص از آن کينه و نفرت برگورم خرم ...........

 

یا حق

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤ - همچراغی
 

 

يا جمیل

 

اندر تفاوت دختران شايسته ايرانی با دوشيزگان دگر:

 

پادشهی از بزرگان طوس سه همسر را تعلق داشت ، يکی را عرب ، دختری زيبا  پر شور،  فرجام ِ طرب ، دگر همسرش روم ِ روم ،از آن روميان پر جوش و خروش ، دهانش چو شيرين عسل ميانش باريکتر ز موی ِ گوزن و اما آخرين همسرش ، دختری از شيراز ِ فارس  سراسر حکمت و ناز و کلام ، فريبا و ماه و ساق ِ طلا ، تمام صفات در ميانش چون  بهار ، زبانش چو شهد ِ دماوند برده نوش ، شب ِ مويش کلاغ  را کرده کور ، خوش اندام ، خوش زبان ، خوش ادا ، پادشه از عشق او گشته هلاک .........

شبی شه به فکری سوال پر شد ، بهر امتحان ِ همسران  به فکری چاره جوش شد .

شب اول که هم خوابش عرب  گشته بود، سحر لب او را ز بوسه ربود ، سوال کرد همسرش را به راز ، دخترم چه وقت است الان؟

عرب بدون کمی فکر و درنگ ، جواب داد سحر وقت است ای پادشاه ، چو شه دليلش را جويا گشت ، جواب داد طفلک شيرين سخن : از آن رو فهميدم هست وقت سحر که تلبيسی از بول  و غائط به اندرونم آورده چنگ ......

 

دگر شب  فرشته ی  رومی ، همبستر بود کنار ِ پادشه  نامی ، از او نيز هنگام سحر ، بپرسيد شهنشاه ِ آداب  و هنر، چه وقت است کنون دلبرم؟

دوشيزه ی  خوش سيمای ِ ناز به عشوه و ناز و صدها ادا ، همی گفت کنون همسرم ، وقت ، وقت ِ سحر است ، امير او را نيز دليل خواست ، بوسيد دست ِ امير او را  بخواند : از آنجا درک گشت مرا این زمان ، سينه ريزی که شاه از عنايت خويش به من هديه داده است  ز سرمای ِ سحر به سينه ام  شعف ِ بازی مي بخشد ...........

 

شب سوم چو نوبت به نيلوفر رسيد ، چو دگر شبان تاجی از خورشيد  بر پهلو کشيد ، چو ياس ها به تختش نشاند ، تمام ِ جامها از شراب ِ عسل  نوش کشاند ، سحر نيز امير دست به ماهش کشيد، او  را از سوالش آگاهی دريد ، فريبا  ترک ِ شيراز پوش ، کمی فکر کرد و هزاران ناز روش ، دست در آغوش ِ شاه کرد و گفت : سحر آمده  ای همه جان ِ من ، پادشه به چشمانش نشست  بگفتش ای تو محبوب ِ من ای همه عشق و ايمان ِ من ، دليلش بگو و دگر بار کامم بخر؟

جواب داد دختر خوش پيکر ِ با صفا : اميرا  ز  بوی ِ اقاقی های  کاختان ، ز مستی ِ چشمان ِ پاکتان ، از آن نغمه ها  که مي آيد  به جوش ، از لهيب خونم که مي آيد به خروش ، ز گرماي ِ دستانتان ، ز خالی شدن های ِ جامهايتان ، ز ناقوس ِ خورشيد که می آيد به گوش و زان غلغله که از کبکان مي آيد فروش ........

 

لبش بوسه زد شاه ِ او، بگفتش تو شيرين تری ای دختر پاک ِ حور ، ز روم  و عرب شرف جستی باز ، خدا حامی دختران ايران باد .........

 

یا حق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا منجی

 

يورولدوم

یورولدوم ؛

من به تو دروغ گفتم عزيزم ، خيلی سعی کردم که به خودم  هم دروغ  بگويم  ولی نشد ، من دروغ گفتم ، آن موقع که تو را گفتم دیگر دوستت ندارم ، ديگر عاشقت نيستم ، تماما از خشم بود از عصابانيت همچين روزی که تورا مجبور به ترک شوم ، خيلی سعی کردم که به خودم هم دروغ بگويم  ولی نشد ، من فقط عاشق تو هستم سرخ ِ من ، من تنها تو را دوست دارم ..........

يورولدوم ؛

من سالها دور از همه زندگی کرده ام ، حتی دور از خودم ولی اين دوری  برايم قابل تحمل نيست ، برايم از اين سخت تر نيست که به خودم دروغ بگويم ، من مي نويسم تا همگان ببينند ، همه ء آنهايی که روزی خواهند زنده شد ، تمام کسانی که روزی به شهادت صدايشان خواهم کرد ، همه بدانند ، تنها عشق من تو هستی ، بينهايت دوستت دارم ............

يورولدوم ؛

خيلی خسته ام عزيزم ، خيلی، جسمم نه آن جسم است ، روح؟ ديگر مپرس ...........

يورولدوم ؛

بينهايت دوستت دارم عشق من .........

 

یا حق

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا کامل

 

امروز مي خواهم يه کم متفاوت تر بنويسم

امروز می خواهم در مورد حيوانات بنويسم ، فکر نکنم انسانی وجود داشته باشد که به حيوانات مديون نباشد ، بگذريم ، چی می خواستم بگم ؟ آهان ........

گويا بين ما حيوانها ، نه ، ببخشيد بين ما انسانها با حضرات حيوان  تفاوت هايی وجود دارد که ما انسانها را ۱۰۰٪ از حيوانات  سرتر می کند ، تصميم دارم امروز در مورد افتخاراتمون صحبت کنم ........

من برتری های خاصی که به ذهنم مي رسد  را مي نويسم  ، اگر چيز ديگه اي هست که به ذهن من نرسيده لطفاً برام  بفرستيد .

 

۱- ما انسانها از حس بسيار زيبايی به اسم عشق بر خوردار هستيم که مي توانيم با اين حس خيلی وقت ها به هم دروغ  بگيم ، خيانت بکنيم ، طرفمون را تا انتهای نامردی زجر بدهيم و از همه مهم تر اينکه ميتوانيم مثل ِ حيوانات از جنس ِ مقابلمون لذت ببريم ، ولی حيوانات بدبخت که عاشق  نمي شوند ، در نتيجه نمي توانند به هم خيانت کنند و يا مثل ِ ما آدمها از هم لذت ببرند ......

 

۲- خيلی از حيوانها ، معذرت ميخواهم  خيلی از انسانها دنبال بهانه اي  می گردند  تا مثل آقای سگ و حضرت گربه  به جون هم بيوفتند ، ولی حيوانات دنبال بهانه اي  نمي گردند ، سگ حقوق مي گيرد تا نگذارد گربه خطايی انجام دهد ..........

 

۳- بعضی از انسانها ادای کفتارها را در ميارند ، ولی هيچ کفتاری  توانایی اين را  ندارد که ادای انسانها را در بياورد .........

 

۴- بعضی از انسانها فکر می کنند که  اجازه دارند قيافه شون رو شبيه گرگ بکنند و به دون ِ دليل هر چی آدم ديگر را که وقت تغيير چهره  پيدا نکردند ، به جرم گوسفند بودن بدرند .........

 

۵- بعضی از اين افراد بسيار محترم  نقش پر شکوه انگل را بازی می کنند با اين تفاوت که انگل های  ِعزيز ِ واقعی به موجودات ِ ديگر صدمه می زنند تا بتوانند زنده بمانند ، ولی اين دوستهای عزيز تر از جان به هم  نوع های  خودشان صدمه می زنند  تا همه با هم سريع تر به لقاء الّله برسند ........

 

۶-  بعضی از آقايان هستند که به اسم  روشن فکری ادای خوکهای عزيز را در مياورند ، و با نهايت افتخار همسر زيبای خود را ...........  ولی هيچ وقت خوکی را نديدم که به هوای روشن فکر بودن ادای انسانها را  در بياورد ..........

 

۷-  گونه اي که خوشبختانه در اين باغ ِ اهل  به وفور  يافت مي شود وجود مسئله اي  به نام مکر است که ايجاب می کند ، شخص با افتخار خودش را روباه  يا دزد بنامد ، و به دست آوردن مال ِ حرام  يا کلاه گذاشتن سر دوستان ِ خودش را يک نوع هنر بداند که هر کسی قادر به انجام آن نيست ........

 

۸-  بعضی از افراد  که البته کم هم نيستند چون که دارای معضلی به نام عقل و شعور هستند سعی می کنند که تو جامعه سرشان را مثل دوست گرامی ، خانم کبکه زير نيم سانتی متر برف بکنند که شايد ديده نشوند ........

 

۹-  انسانهايی هستند که مثل طوطی ها تقليد ِ کور کورانه می کنند، بعضی ها هم مثل ميمونها ادا در ميارند ........

 

۱۰- عده ء  قليلی  سعی می کنند مثل زالوها باشند، با اين تفاوت که زالوها از خون موجودات ديگری که وارد حريمشون ميشوند به قدر نيازشون مي مکند ، ولی اين افراد با وارد شدن به حريم افراد ديگر از خون هم نوع هاشون مي مکند ..........

 

۱۱-  موش ِ کور ، گاو ، دوست عزيز عاليجناب الاغ ، لاش خور ، عنکبوت ، مگس ، کلاغ ، آقای آفتاب پرست ، خرس ، و ......  همه حيواناتی هستند که ما انسانها توانايی دزدين صفتهای بدشان را داريم ، ولی هيچ کدام از آنها توانايی انجام دادن يکی از ميلياردها اعمال ما را ندارند ، پس ما با آنها فرق می کنيم ........

 

۱۲- آخرين و مهم ترين  تفاوت که بين گله ء  ما و اجتماع  حيوانات  موجود  است اين  هست که ، در جوامع پسرفته و دور از آداب اجتماعی حيوانات  نقش رهبر و هادی گروه را شخصی بازی مي کند که نسبت به ديگر هم  جنس های  خودش دارای قدرت ، تجربه ، توانايی  ، ادراک و فهم بالاتری باشد ، ولی در بين ما انسان های  فهيم و با شعور هميشه کسانی به قدرت می رسند که نسبت به ديگر افراد جامعه از قدرت فهم ، شعور  و عقل پايين تری  بر خوردار هستند .......

 

اين بود چکيده اي از مهم ترين تفاوتهايی که با وجود هر يک از اين  برتری ها در  ذات هر انسانی ايجاب می کند که آن شخص حتماً خود را بسيار بالاتر و والاتر از همه ء  حيوانات بداند .

از اينکه توانستم به علم شما عزیزان اينهمه اضافه کنم به خودم ميبالم .

 

مثل ِ مورچه فعال ، مانند زنبور شيرين کام  و چون پروانه عاشق باشيد .

 

 يا حق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا صابر

 

سلام دلتنگی ؛

بالاخره به اوج رسيدی؟

سلام ؛

هيچ وقت فکر نمی کردم که اوجت اينچنين آميخته به زجر باشد ، هيچ وقت .

سلام دوری ؛

چه بيکران  زجر آوری ، مگر نمي دانستی ؟  من به بوسيدن ِ دستان ِ ستاره  آميخته بودم ، تو مرگ مرا نمی بينی؟

سلام مرگ ؛

من از مرگ ِ نا اميدی ها  به اميد آمدم ، حال که اميدها را مرگ فرا گرفته ...........  وای ........

سلام تنهايی  ؛

چه بسيار پيمانه ها  خريدم که روزی ژوپيتر نگردی ، تنهايی من   چه بی موقع مرا رسيدی ، در بهاری که هيچ شکوفه اي  نيست مرا .........

سلام غصه ؛

قصه ات چه تلخ  بزک کرده ، مگر خاطره اي  جز خوش کامی ِ من ، در کنارت نبود؟ از چه رو مرا براي ِ دريدن فرا خواندی؟

سلام غروب ؛

آيا واقعا زمان را به شکيبايی تقسيم کردی؟ مطمئنی که مدت طلوعت به پايان رسيده ؟

مطمئنی؟

سلام زندان ؛

چه ديوارهای ِ بلندی داری ، باور ندارم که خود ساخته باشمش ، پس باغهايی که  در آن حوض ِ حضور ِ شقايقم بود کجاست؟

سلام دوزخ ؛

مادرم گفته بود مرا  که بسيار سوزانی ،  پس ز چه رو مرا سرمای ِ تنهاييت  فرا  گرفته؟

سلام سرما ؛

چرا سعی می کنی قلبم را  يخ آجين  کنی؟ مگر عضوی در نهایتم  جز او باقی مانده  که  از ستاره  برايم سخن بگويد؟

سلام شکنجه ؛

شبم را روز کن ، همچو روزم که به سلابه حسرت می کشانی

سلام خاطره ؛

تنها تو ميدانی که من هنوز از عشق ستاره  می نويسم ، خواهشا چند شب ِ ديگر هم زنده بمان ، فقط چند شب ِ ديگر مرا مهلت ده، من هنوز بيکران ِ ذهنم عاشق ِ پريست ........

سلام کرکس ها ؛

مگر شما از زنده ها هم گوشت می بريد؟  شما نيز مرا وقت نخواهيد داد ؟ تنها قدر يک  جمله ، تا باز  بگويم دوستت دارم شقايق ........

سلام کفتارها ؛

ای سگ پدران آنچه بر سرش می جنگيد قلب ِ من است ، آرام تر ، قلب ِ من است، قلبِ ......

سلام پايان ؛

گویا تنها تو تصمیم  داری  مرا  یار شوی ..............

 

 

يا حق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا حاکم

 

چه انديشه اي است زرگری جامه اي از زر به تن نمايد و در رودسرايی  جامه تا عاريت ِ زانو بالا زند ، مگرش آب دزدک  نفسی زر برد؟  يا  پولاد زنی جامه ايی  سپيد رنگ  ز حرير پوشد و پای ِ کوره ايستد؟

 

 

کدامين سهل تر است ای پادشه؟

سلطنت بر قلبها  يا  سلطنت بر مغز ها

 

 

فرق است ميان من و ابراهيم او که تنها با ديدن يک خواب ، عزيزترين کسش را بر مسلخ خوابانيد  و من که با صد وحی در بيداری هنوز خوابم .............

فرق است بين من و نوح او که تنها به بارانی  کودکش را به نفرين ميسپارد  و من که به صد ها لعنت ، حاضر به ترک معصيت نيستم .................

فرق است بين من و يوسف او که دنيا يي خريدارش بودند و من که دنيا را خريدارم .............

فرق است بين من و  داوود او که قضاوت به عدالت راند و من که حکم ز ِ کينه راندم ...........

فرق است بين من و عيسی او که رفته اي را آواز ِ رجعت داد و من که زنده هايم را خود کشتم ..........

فرق است بين من و طاها او که خلوتش جبرييل بود و من  که خلوتم  پر ز گنداب ِ هوس .........

فرق است بين من و ..............

.....................

................................

..............................................

وای بر من که فرق است مرا با ابليس ِ رجيم او که قرن ها بندگی کرد و سپس ناشکری  و من که هنوز شبی را بندگی نکرده ام ...............

 

یا حق

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا اول

 

تو وب لاگ  خانم مصطفوی  جمله اي  ديدم  که  برايم  خيلی  جالب  بود ، يادم افتاد که قبلا يک چيزی شبيه آن جمله نوشته بودم:

تو   به خود ظلم کردی نازنين ، آنگاه که همه چيز را به تمسخر گرفته بودی ، آنگاه که اول عرض کردی  ))آری((  و بعد پرسيدی مسئلت چه بود؟

تو خود زخم  زدی  بر طرب نوشی خود نازنين…………..

 

 

 

فقط اين مصرع  را امروز خواندم ، شايد نزديک هزار بار ولی معنی آنرا باز نفهميدم:

 

 

 

.......توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند........

 

یا حق

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا خالق

 

در کنار ساحل  آرزوها  با  کودکيم نشسته بودم ، بر سر پياله اي  ديگر شرط  بندی  مي کرديم ، آيا آن موج  که به  شتاب می آيد ، به پنجه های خسته يمان می رسد يا نه ؟  گاه  او  می برد  و گاه...........

و گاه من می باختم.

 

 

 

به خيرات ميرود يادی و نامی

کنار دفتر و باغ ِ  خزانی

چنان مست گشته بودم روزی از غم

کنارم يک شقايق، آتش ِ غم

همی ترسان نگاهم را فراموش

از آن چشمان ِ وحشی ِ مونث

عجب روزی  شبا ب  ِ می  پريشان

دل پاکيزه ام  در ذکر ِ يزدان

همی کور بودم و چشمی نديدم

از آن عاشق شبی بوسه نچيدم

..........

..............

....................

شبی پيش لبم غنچه ترک خورد

همی سايه کنار ِ باغ  فلک شد

همان چشمی که پوشيده وضو داشت

به لای در اسير آن دو چشم شد

چه  آوازی  پديد آمد به گوشم

ز افلاک بود يا ابليس به جانم

چگونه تا کنون انصاف کردی؟

چگونه تا کنون تبذير خواندی؟

مگر حکم است پوشيده ماندن؟

نبوسيدن؟

نديدن؟

شعر نخواندن؟

چگونه مي شود دل باخت به ايمان؟

چگونه مي شود چشم دوخت به احزان؟

...............

...................

مثال طفل ِ بی جان  پای ِ سينه

بميکد، چنگ زند، مالد به سينه

کنار بستر عاشق نشستم

به چشم ِ معشوقه جامی از بوسه ببستم

چگونه تا کنون بينا نبودم؟

چگونه پيش شقايق خيره  در چشمش نبودم؟

چگونه مي شود آن ماه ِ مشکی

کنارم شب بماند من نباشم؟

............

................

......................

گنه باشد : رسيد آوايی از دور

به چشمان ِ سياه مست و مجنون

چنان خيره مشو ای خيره خور سر

گنه باشد مبر دشمن به سنگر

گنه باشد: جواب دادم بر آن دور

که تا اين لحظه ام   برنا   نبودم

کنار بستر ِ مست و شقايق

همی تسبيح  به دست  چشمم  ببستم

گنه باشد، چنين مست و پريشان

کنار چشمه   تشنه ء   چشمی بميرم

گنه باشد که چشمان ِ عليلم

به يغمای ِ شقايق   جان نگيرد

کنون سالی چنين است در پی هم

شب و روزم ، همه چشم ِ مريض است

از اين خرداد به آن خرداد گريستن

به فکر بوسه اي ، اشک ها  بريزم

کنون سالی گنه کار ِ دو چشمم

همه مستی و آلاله است به چشمم

چنان شادم از اين عصيان ِ   بی جان

که چشم بر هيچ  پرستويی نبندم

چنان شادم از اين عصيان ِ   مرموز

که جز چشم ِ شقايق   چشم  نخواهم

چنان شادم از اين  فرخنده  عصيان

که تا جان در بدن دارم  ننالم

ثواب پيش کش شود  بر بيوه  مردان

که چشمی چون  شقايق  جان  ندارند

 

4/خرداد/83

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا صادق

 

خوب به خاطر ندارم که چه شد؟ ولی فرمان داده شده بود، وای  که چقدر به اين ذهن فشار می آورم ولی چيزی به يادم نمی آيد، دستور داده شده بود، به مقرب ترين ، به جبرييل، به زمين شتاب کن و مشتی خاک بياور........

اينجا زمين است و جبرييل هنوز برنا،  زانو به زمين نهاد و دست به طلب ، خاک خود را به عقب  فراخواند ، جبرييل او را فرمود دستور ايزد است باید از اين بيکران  جانت  لحظه اي  را  بر رٌب برم ، خاک به پای  آن کروبی بوسه زد و عرض کرد: ای کرم برده بيش ز بيگانگان ، قسمت ميدهم  بر همان خدای بيکران ، مرا معذور دار ، نيست  قلب مرا گنجايش بوسیدن دست خدا ......

با دستانی فقير ز خاک  برخاست  نبی ، سوی ايزد بازگشت سريع ، عرض خاک را رسانيد کامل و دقيق .........

خدا روی  به اسرافيل نمود و  او را به  همان امر فرمان داد ، آن يکی پاک ِ نبی  نيز وقتی که قسم خاک را به جان خدا يافت ، نتوانست  بياورد قطره اي خاک سوی ايزدی .........

اينبار گوی را خداوند ِ حکيم به دست ميکاييل سپرد، ميکايیل نيز در زمين مصدوم ِ قسم خاک شد .............

دگر بار  خداوند ِ عاشقان عزراييل را  نوا داد ، عزراييل به شتاب رفت و بعد از اندک زمانی بازگشت ، به دستش رطلی از خاک ، پيشکش نمود نزد خدا و قدمی عقب نهاد ، خداوند ِ دل  نظری سوی  خاک  نمود:

- ای عزراییل مگر خاک تو را چون دگر ابابيل به کرم ِ من قسم نداد؟

عزراييل عرض کرد ؛ بله ای زيبا، مرا نيز قسم داد.

- پس از چه رو او را به اينجا آوردی؟

يا عشق، قسم خاک کجا تواند اثری ز فرمان خدايم  برد، اياک نعبد و اياک نستعين..........

- تحسين بر تو ای نبی

از آن روز به بعد عزراييل امام گشت بر قبض امور

.......

.........

...........

 پری زاده های   فردوس پياله هايی از سلاسل شراب ها آوردند ، بر خاک زدند تا  که نامش گل شد ، سپس آفريدگار گل  را دگر بار به زمين  وام  داد ............

گل چهل قرن تمام رقصيد ، از طائف  تا  مکه  بی توقف  رقصيد ، آنقدر به فرمان ايزدی لرزيد تا به جان ِ زمين  آدمی را ورزيد، اعضای آدمی چون طبيعت جان گرفت :

سر همچو آسمان به هفت طبقه قسمت گشت و در هر طبقه ملائک ِ مخصوصی بر مسند ِ حکومت نشست ( چشم ، گوش و ......... بینایی ، شنوایی و ..............) ، تن زمين گشت ، پر ز پستی و بلندی ، درختا نش  زلف  گشت و چمن  زارش  موی هايی  کوته و ظريف ، استخوانها بر آن کوه گشت ، لابه لای  کوه ها رگ هايی چون جوی حاصل گشت ، چهار فصل در اضداد ِ زمینش  بخفت ( برودت ، يبوست ، حرارت و رطوبت در چهار عضو ِ صفرا، سودا ،  بلغم  و  خون ........)

همچو چهار نسيم ِ  بهاری ، خزانی ، تابستانی و زمستانی که گياهان را به رشد آبستن می سازد، چهار عمل در بدن برای رشد قرار گرفت ( چهار عمل جذب تا دفع که بر روی غذا صورت ميگيرد )

چهار آب در زمين قسمت گشت ، چشم شوری دريا را پسندید ، گوش تلخی ز مرداب برد، دهان چون رود از شکر  نوشی  بساخت و بينی در نهايت به باتلاق راضی گشت ..........

و اما غار، آن جايگاه نبی ، آن  انس  و  الفت  با  پری ، آن غزل خوانی  هر شب در برش ، آن انتظار ِ دوست نه  دشمن  بر سرش ، دل گشت ...........

آری ، آدمی چون طبيعت جان گرفت و جان او با  روح ِ ديگر کار گرفت ............

 

 

یا حق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا حکیم

 

امشب  که در  د ست  توام  مر حمتی  کن

فردا که شوم  خاک  چه سود اشک  ندامت

 

طاير ِ طاهر بر سماط ِ رحيل آواز می دهد، گوييا شاهی رود، گوييا راهی به خون هموار شود، پرده ء مهر ِ حضور کم کمک پاره شود، اين هيجان عاقبت بر سر جانان جان شود، و شخصی بنشيند به اشک خانه ء ندامت، و شخصی همچو مادرانی طفل مرده، مرگ زند بر شيون باغ سياه زلفهايش، و آنگاه چه سود؟ خزان زده است آن کاروان را، پرده ها يش همه دريده ء چنگ ِ چنگال قدر، و تو در پرده ء خونين ِ کمان، ايستاده اي بر سر گور، ميزنی چنگ ِ سکوت بر لب خود و چه سخت ميدانی نیست تو را آدمی ، نيست تو را همدمی ، نيست تو را مونسی از عشق و کلام ............

هدهد و باز کنار باغچه می برند عيب ِ کلاغ ِ شهر را، پر ِ عنقا هنوز سر به سر ميرود از کوه قاف به زير تا رسد بر کف چاه، چاهی که ماه هست در آن ، زند آتش بر رسوب ِ عطر ِ زلف ِ يوسف و چنان فواره زند از ته چاه که همه کبکان ِ شهر نيز ببینند آذر زخم تو را ، شايد شود عبرتی بر مهر ِ زمين، بر من و معشوقه ام ، بر همه ء آنان که جفا می دانند، بر همه ء آنان که وفا را به عمد ميرا نند ، شايد شود تجربه اي تا که خود نسوزيم زيور باغ هوس و مهر و خدای ِ خويش را..............

 

 

 

(( خوشا دستان ِ گرمی که تنها سرمايی که حس می کنند، سرمای ِ دستان ِ يتيمان است ))

 

 

 

بزرگی می فرمود: (( تنها هوسم از ديدن گلها، آينده ايست که آن گل را مژده ء ثمری شیرین می دهد.........))

 من نيز سالهاست در هوس ِ خوابهايم  شقايقی را می بينم هوس انگيز تر از تمامي ِ آمال ِ کبير، صد افسوس تا کنون  ثمری  نچيده ام در بامداد ِ خمارم..........

 

 

 

اين هم در مورد سوال يکی از دوستان  هست که البته از من نپرسيدن، ولی از آنجا که خيلی برام اين سوال جا لب  و زيبا  بنظر می آمد  به خودم اين اجازه را دادم که اظهار معلومات کنم:

 

 

چون سوا ل  شما غلط  بود بنده هم جواب اشتباه ميدهم

خداوند ِ می ، آدمی را در شش دوره خلق کرد، در يک دوره به او قلب و انس داد، در مرحله ء ديگر سقف او را سر داد، در چهار مرحله آخر اضداد را در چهار طرف او قرار داد.

از آنجا که آدمی تنها ادای قدر دانی و جبران محبت ايزد را در مي آورد، شراب خانه ء حجاج را در شش مرحله و در شش وجه پرداخت، اول پی و انس  قرارش داد ، سپس چهار ضد را به هم عمود ساخت، شرق ، غرب ، شمال ، جنوب ، و در پايان سرش را سقف نهاد...........

ابراهيم تمام سعيش را کرد تا چون خدای خود اول سر زند سپس حصار..............

 ولی او خدا هست و ابراهيم بنده ء خدا........

 

 

یا حق

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی
 

 

یا عادل

پدرم روضه ء رضوان به دو گندم فروخت

نا خلف   باشم   اگر  من   بجويی   نفروشم

 

پدرم مهر خدا را چه آسان بفروخت به حوا مادر زيبايم، نا خلف باشم اگر مهر خدا را نفروشم به لبهای نازک دلبرکم، پدرم ساخت مرا آواره در اين دشت گناه، نا خلف باشم اگر نسلی به گناه نسپارم، پدرم زاد دو فرزند يکی را دگری قاتل ،  نا خلف باشم اگر تيشه به ريشه نزنم، پدرم خورد از آن سبز شده به فرمان ِ غلط ، ناخلف باشم اگر روز و سحر مست ِ دو عالم نشوم، پدرم بوسه زد نزد ِ خدا لخت  لب ِ مادر ِ من ، ناخلف باشم اگر پيش خدا غرق ِ هوايی نشوم ، پدرم سوخت دو صد آرزوی ِ عشق ِ خدا، ناخلف باشم اگر فردوس را دوزخ نزنم............

پدرم ياد بداد از سر ناگرمی  خويش، من ِ ناخلف ِ بی چيز را : اگرم سوخت مرا روضه ء رضوان به دو گندم   پسرم، تو مگذارش که بميرد به دو کيسه ء الماس   بهشت ، پدرم ياد بداد از سر ِ حسرت ِ دل   پسر سوخته دل ِ عشق آسا را: اگرم من بفروختم لب ِ ايزد به دو نار سينه ء سرخ ِ حوا، تو مده ديد ِ خدا را به گلستانی ز هوس ِ هزاران حوا...............

 

 

 

عده اي در اين دنيا اسير دينارهای خود هستند و عده اي دينارها را اسير خود کردند، بهتر نيست ارباب باشيم تا اسير؟

 

 

 

 

پای سپيداری دار خورده به چمن، پيرمردی نشسته، ريش سپيدش به فلک، خاک ِ ايمان به دوش، نعلينش جنس حضور، جامگانش رنگ ِ کمان ، جنس دستش از نور ِ صمد ، آرام خفته است ريش بلور، پای ِ خواب رفته در زير درخت ، گاهگاهی بلبلی پچ پچ کنان ميشکند گرمی ِ سکوت بالای ِ درخت، گاهگاهی اشکی از روی يقين مي نشيند لب ِ چشم ِ پير ِ سخن ، تا ته دشت تماما سبزيست، هيچ درخت نيست جز همين يک که او خفته است به ناز بر لب آن، خسته است پير زمين ، خسته است پير ِ سمان ، شايد کار ِاو هيچ ندارد اتمام، کی تواند لحظه اي خفتن به خاک؟ هيچ نمي داند کجاست ، يا چه خواهد گشت تا آخر به کار؟ لحظه اي خش خش کنان دست پير می آيد به کار، ره مي زند بر روی  ِچمن ، آهسته همچون تازه عروسان نرسيده به دمن ، می آيد آهسته فرود بر سر جبين ِ پر چين و چروک، گوييا سايه گهی می آرد رو به رو ، نغمه ء آه  ِسردی ميزند پير بر زمين ، ای زمين گرسنه تا کی خواهی گرفت، بند بند هر فقير ، بند بند هر غنی؟ پير يا حق گويان بر مي خيزد ز جا، پی ماموريتی تازه به کار، دست دادار ِ اين سخن با کيست باز؟ تا کی خواهد رفت بر خاک اينبار باز؟ عزراييل نرم و آهسته مي رود، زير درخت هنوز پيرمرد خفته است..........

 

یا حق

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳ - همچراغی